محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

1191

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

گزير - [ بفتح گاف ] يعنى پاكار و پيشكار [ 1 ] مثالش شيخ سعدى گويد : شعر « 1 » گزيرى بچاه اندر افتاده بود * كه از هول او شير نر ماده بود گاورشير « 2 » [ بفتح واو ] جاورشير باشد . او را لاورشير نيز گويند [ 2 ] . گرانخوار - [ بكسر گاف ] يعنى بسيار خوار . اسفرنگى گويد : بيت « 1 » همچو خمارست درد تو كه نگردد * جز بگرانخوارى شراب شكسته گنج‌بار - نام گنجى كه پرويز برهنمونى برزيگرى يافت و گويند كه آن صد آفتابه زر گران‌سنگ بود مملو از جواهر و از دفاين اسكندر بود و در مؤيد گنج‌گاو نيز نام اين گنجست . مثالش حكيم فردوسى گويد : بيت دگر آنكه بد نام او گنج‌بار * نديده چنان ديدهء روزگار گلنار - گل و شكوفهء انار باشد . مثالش شيخ سعدى گويد : بيت « 3 » تا نه تاريك بود سايهء انبوه درخت * زير هر برگ چراغى بنهند از گلنار و « 4 » نام گل دگر نيز بود « 1 » بسيار بزرگ و صد برگ و بيت مرقوم مؤيد اين معنى نيز تواند بود بلكه به اين معنى انسب است * [ 3 ] . گرگر - [ بضم گافين ] سخنى كه از خشم زير لب گويند و دندنه نيز گويند . و - بكسر هر دو گاف - در فرهنگ غله‌اى باشد سياه از نخود كوچكتر [ 4 ] . و - بفتح هر دو گاف - نام حضرت احديت باشد جل جلاله [ 5 ] و ديگر تخت پادشاهان را گويند و نام قصبه‌ايست از ولايت آذربايجان . مثالش قطران گويد : بيت پناه گرزن و گرگر ستون تخمه و لشكر * چراغ گوهر و كشور ابو منصور و هسودان « 5 » مثال قصبه هم او گويد [ 6 ] : بيت « 3 » نحس گردون با بدانديش تو زان پيوسته شد * تا شدى پيوسته تو با شهريار گرگرى

--> ( 1 ) - « س » ندارد . ( 2 ) - اين لغت و شرح آن از « غ » است . ( 3 ) - كلمه از « ك » است . ( 4 ) - تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد . ( 5 ) - اصل : هستودان ( متن تصحيح قياسى است ) . ( 1 ) جزير معرب آنست و در برهان است كه بكسر اول به اين معنى و هم بمعنى عسس و سرهنگ و پهلوان آمده است . ( 2 ) رجوع به گاوشير شود . ( 3 ) در برهانست كه بعضى گويند گل درخت انار برى است و بجز گل ثمرى ندارد و بهترين آن مصرى باشد و به عربى ثمر الشوكة المصرى گويند و هر گل صد برگ را نيز گفته‌اند و معرب آن جلنار است . ( 4 ) بعضى گويند نوعى از باقلاست و معرب آن جرجر ( برهان ) . ( 5 ) معنى آن صانع الصنايع است ( برهان ) . ( 6 ) يعنى : قطران .